خانه » کتاب های درسی » انشاء » انشا درباره محبت و نفرت نگارش پایه دوازدهم

انشا درباره محبت و نفرت نگارش پایه دوازدهم

در خدمت شما هستیم با انشاء درخواستی با موضوع “انشا درباره محبت و نفرت نگارش پایه دوازدهم” همراه ونوکس باشید.


سرآغاز: این دنیا پر است از تضادهای متفاوت. غم و شادی. گریه و خنده، تشنه و سیراب، گرسنه و سیر. محبت و نفرت.

محتوای انشاء:

دقت کرده اید که چه بندهای نازکی میان این تضادهاست که می توان به آسانی آن را پاره کرد یا گره زد؟! میان همین گریه و خنده را اگر مثال بزنیم، با یک اخم می شود خنده را به گریه تبدیل کرد و با یک لبخند می شود گریه را به خنده تبدیل کرد. یا همین محبت و نفرت را چطور به آسانی می توان تغییر داد.


با یک بدی می توان محبت جوانه زده در قلب را از ریشه خشکاند و بذر کینه و نفرت را کاشت و بند نازک وجودی آن ها را برای همیشه پاره کرد و یا با یک خوبی و بخشش و عذرخواهی می توان این بند را گره زد و نفرت را به محبت مبدل ساخت. دنیای کوچکی داریم. همین دیروز، زمانی که از عشق یک نفر سرشاریم و از شادی قلبمان تند می تپد، فردا روزی همین حس زیبا با یک اشتباه یا خطا تبدیل می شود به یک تنفر که قلب را روز به روز تیره تر می کند . کم کم از کار می اندازد. گویی که دیگر برای ابدیت قلبش دیگر نتپد و از کار بایستد.

اما امان از روزی که با تمام وجود عاشق کسی باشی

و از اعماق وجود به او محبت داشته باشی اما نتوانی او را ببخشی و نفرت از او نیمه دیگر قلبت را در برگرفته باشد، در آن صورت چه جنگی میان دو نیمه ی قلبت برپاست ولی افسوس که با برد هر کدام نیمه دیگر از وجودت می میرد و آن لحظه و آن سرگردانی و آن ایستادگی قابلیت آن را دارد که عرش خدا را بلرزاند.

چه نتیجه ای میگیرم ؟:

بیاییم حس های منفی، آن هایی که قلبمان را تیره و تار می کند را از خود دور کنیم و به جای آن تا می توانیم آن را با حس های مثبت و خوب پر کنیم تا دنیا برای خودمان و اطرافیانمان به جای تاریکی، روشنایی باشد و پر باشد از حال خوب و حس ناب.

انشاء شماره دو

سال هاست کنار یکدیگر زندگی می کنند اما دریغ از یک وجه مشترک که بتوانند گاهی باهم از دردودل هایشان بگویند.همان گل و بوته خار مشهور را می گویم که در بیشتر کتاب ها از تضاد آن ها می گفتند.
گل کنار خار خانه کرده بود و خار ازاین هم خانگی غمگین و خالی از اعتماد به نفس شده بود،اما آن خوش بوی قصه ما, مغرور تر از روز پیش بود.
امروز از آن روزهای بی تابی خار بود دلش یک صحبت دور و دراز می خواست،به گل نزدیک تر شد؛با مهربانی و صدایی خش دار به گل گفت:امروز زیباتر شده ایی!گل با خوش رویی پاسخ داد:من همیشه اینگونه ام این تو هستی که نه زیبایی داری نه رایحه ی دل انگیزی.
بوته خار با غمی که در صدایش بود گفت:اما دلی پر از محبت و عطوفت دارم،من هم روزی مانند تو گلی زیبا و خوش عطر بودم با سیلی یک برف سنگین اینگونه تکه خاری بی ریا شدم.

توقع گل

گویی گل توقع این صحبت ها را نداشت کمی به فکر فرو رفت انگار که از مغرور بودن خویش ندامت زده بود،با ناراحتی رو به خار گفت:من هم شاید روزی مثل تو شوم،خار با بغض ادامه داد:من هم گل بودن و هم خار بودن را تجربه کردم آن زمان که گل بودم مغروری چون تو نبودم حال که خار هستم بی ارزش نیستم.
گل غم زده به خار گفت:تو بهترین دوست من خواهی شد حتی اگر بوته خاری باشی،ناگهان رعدو برق زد و آسمان گریست خار کم کم تر شد و روی گیسوان گل، شبنم نشست ،موهای خار سبز شد و دلش بی ریا شروع به روییدن کرد.
حال دیگر خار هم گل شده بود و از نقاب دروغین خود که نامش نفرت بود رهایی یافت،و گل که پشت پرده محبت پنهان شده بود آشکار شد و درسی بزرگ از خار دریافت کرد.

انشاء شماره سوم

زندگی رسمِ خوشایندی است،زندگی بال وپری داردباوسعت مرگ!پَرِشی دارد اندازه ی عشـق،زندگی چیزی نیست که لبِ طاقچهٔ عادت،ازیادِمَن وتو برود…{سهراب سپهری}
نسیمِ ملایم عشق هنگامی که قلبت رادرآغوش می کشد،افسارِنفـرت وخشم رارها میکنی!درآن هنگام کبوترِ سپیدِ محبت،بال هایش رامی گشاید وخواه یاناخواه آغوشِ گرمِ خود را برایِ لیلیِ خود،به نمایش می گذاردوکاجِ خوش قامت احساساتِ،به خزانِ جانِ خود خاتمه ای میبخشدوچادرسبزرنگی به تن میکندوسپس پایانِ ناامیدیِ تورا،ازطریقِ انحنایِ هندسیِ لبخندت😍به همه انسان ها بشارت میدهد.
اینک نیـز برقِ چشمانت✨هـزاران وُلت وبه طور روشن وعجیبی افزایش می یابد!به حدی که درعزایِ تاریکیِ شب،دیگر نیـازی به قندیل های مصنوعی نخواهی داشت.

درآن هنگام بودن ماه 🌙دلچسب میشود وآن یار….

ناگهانی حالِ دلت که روبه راه شود!ناگهانی نیـز،هضمِ طعمِ این همه احساساتِ وصف ناشدنی برایت دشوار می گرددواندیشه ات به یکباره به تأمل کردن برمی خیزد وازتومی پرسد:نکندروزی نفـرت از سرِ راه رسد؟؟کاج خوش قامت احساسِ تورا!به کجاخواهد بُرد؟؟؟برقِ قندیلِ هزاران وُلت چشمانِ تورا!به کدام کلبهٔ محزونِ تقدیـر،خواهدسپرد؟؟یااگرموج فرح بخشِ دلت جذرشود!!به کجاخواهی رفت؟؟گردراین خانهٔ عشق،خوانِ گستردهٔ نفـرت باشد!!چه لزومی دارد،خانه معشوق شود؟؟؟!
ناگهان ومیانِ این همه تلاطم فکری،”نفرت”لب به سخن می گشاید ومیگوید؛معنای من درکتاب سهراب سپهری نگاشته شده است.نگاهِ معناداری به من انداخت وسپس ناپدید شد…

به گمانم به قدری که از اوغیبت کرده بودم نفرتِ اوازمن،چندبرابرشده بود.

به سویِ کتاب رفتم وبه طور تصادفی دیدم که نفرت برایِ من همان صفحه موردِنظرش،که درآن بوستانی ازمعنـا به ثمر رسیده بودرا گشوده است…
“پرده را برداریم،بگذاریم که احساس هوایی بخورد!کفش ها رابکند!وبه دنبال فصول ازسرگل ها بپـرد،آواز بخواند،چیزی بنویسد…
کارِ ما نیست،شناساییِ رازِ گلِ سرخ!
کارِ ما شاید این است که میانِ گُلِ نیلوفر وقرن،پیِ آوازِ حقیقت باشیـم…🌈

اشتراک گذاری مطلب
آیا در قسمتی از سایت دچار مشکل شده اید ؟گزارش مشکل

  • رمان پلاس مرجع برترین رمان های عاشقانه اجتماعی و...https://Romanplus.ir
کلیه حقوق برای این سایت محفوظ است. اللــهم صــل علــی محــمد و آل محــمد و عجل فرجهــم